تاریخچه تله خرس

ساخت وبلاگ

Clay Briggs یکی از اولین صاحبان خانه در Bear Trap Ranch بود. او پیشنهاد کرده است که در مورد روزهای ابتدایی در مزرعه ، تاریخ و داستانهایی را به ما ارائه دهد.

25 آوریل 2012

از من خواسته شده است که کمی در مورد روزهای اولیه تله خرس بنویسم. من برای اولین بار در سال 1970 از تله خرس آگاه شدم که همسر سابق من و دو پسرم به دنبال زمین برای خرید بودند. ما Lot 93 را خریداری کردیم و در تابستان به تله خرس رسیدیم. سپس به دلیل طلاق ، خودم را با دو پسر پیدا کردم تا جمع کنم و زمان کمتری برای گذراندن سفر از دنور. بنابراین یک دوره زمانی وجود دارد که من از آنچه در مزرعه اتفاق می افتد بی خبر بودم. مجبور شدم کار پلیس را ترک کنم و شروع به تدریس کردم. تدریس به تابستان اجازه می داد تا در مزرعه بگذرد.

در حال حاضر چند نفر دیگر در مزرعه بودند. مشکل بزرگ جاده ها بود. پایین سنگهای دوقلوی پایین ، تلر 1 ، تلر 11 و تلر 9 همه خاک بودند. جاده های مزرعه یا به سختی بسته بندی شده بودند. اگر باران سخت رخ داد ، ممکن است از مزرعه خارج نشوید. درست در غرب آپاچی و Sioux در آپاچی یک سوراخ گل درست در مورد جایی که جریان کوچک از جاده عبور می کند وجود داشت. بسیاری از ماشین ها آن را ساخته اند. یک سوراخ گل دیگر در پایین Dugger Hill وجود داشت. این اولین تپه ای بود که از دروازه گفی در Sioux وارد شد. اتومبیل هایی که به سمت پایین می روند ، به گل و لای برخورد کردند و غرق شدند. به طور کلی جاده ها باریک و بی نظیر بودند. با گذشت سالها ، ما چند جاده خوب داشتیم و چند نفر که فکر می کردند می دانند چه کاری انجام می دهند. همه آنها بهترین کار را کردند که می دانستند چگونه. جاده ها بهتر و بهتر شدند. نکته جالب برای من این است که زندگی در مزرعه که همه چیز داوطلبانه است ، مردم از همه جنبه های زندگی فرصتی برای انجام کارهایی می کنند که قبلاً نمی توانستند انجام دهند. آنها می توانند در هیئت مدیره ، امنیت ، در آتش نشانی ، مسئول جاده ها یا بسیاری از مشاغل دیگر که ممکن است نتوانسته اند در غیر این صورت انجام دهند. آنها همچنین می توانند یک رویا زندگی کنند و بیست هکتار را به یک مزرعه تبدیل کنند. دفعه بعد که در مورد برخی از افراد اولیه و مشکلاتی که آنها باعث امنیت شده اند صحبت خواهم کرد.

27 آوریل 2012

به من گفته شده است که اولین زن و شوهر امنیتی شکارچیان را متهم می کنند که در تله خرس شکار می کنند. این ممکن است یا ممکن است درست نباشد اما می دانم فصل شکار یک منطقه آتش نشانی رایگان بود. شکارچیان در وانت آمدند و به هر چیزی که حرکت کرد شلیک کردند. لنس اولین فرد امنیتی بود که سعی کرد مانند جنگ متوقف شود. لنس کار خوبی انجام داد اما شماره گذاری شد. در اواخر دهه هشتاد ، من به امنیت کمک کردم. هنوز شکارچیانی وجود داشتند که فکر می کردند هر کسی می تواند مانند شکارچی که بهار در Sioux پیدا کردم ، تله خرس را شکار کند. او در اتومبیل خود نشسته بود و با اسلحه ای که از پنجره راننده بیرون می آمد ، سیگار می کشید. از او می پرسم که آیا او در مزرعه زندگی کرده است یا خیر. او گفت نه ، اما این در مورد تنها مکانی بود که او می توانست یک گوزن را ببیند بدون اینکه از ماشینش خارج شود. می بینید که او باید 300 پوند وزن داشته باشد. من به او کمک کردم تا راه خود را از مزرعه پیدا کند. به زودی لنس از انجام امنیت خود که به اندازه کافی افراد عجیب و غریب داشت ، متوقف کرد. ما هیچ ارتباطی نداشتیم که انتظار می رود C. B. رادیو بدون تلفن باشد. بعداً توانستم از رادیوهای آتش نشانی استفاده کنم. اگر به دنبال خانه هایی با آنتن C. B. باشید ، آنها در این مدت خانه هایی خواهند بود. تعداد افراد روی مزرعه رشد کردند و آنها شروع به جاروبرقی منحنی زنگ زدند. وسط منحنی فقط افراد سخت کوش خوب بودند و در سمت راست افرادی بودند که از راه خود بیرون رفتند تا مزرعه را به مکانی مناسب برای زندگی تبدیل کنند. 7 ٪ چپ همان کسانی بودند که امنیت باید با آنها مقابله کنند. من قصد ندارم از نام آنها استفاده کنم اما اگر در اینجا زندگی کنید می دانید که آنها چه کسانی هستند. مردی بود که در یک مرغ مرغ زندگی می کرد. این حزب صاحب زمین در مزرعه نبود ، اما ادعا کرد که یکی از اعضای خانواده آیا من هرگز نمی توانم با اطمینان از این موضوع استفاده کنم. مکانیکی بود که در خانه اول در دروازه زندگی می کرد و چندین بچه داشت که همیشه در چیزی بودند. وصل کننده ای بود که سعی کرد با هم به دو تریلر بپیوندد. طولانی و پسرش وجود داشت. من مطمئن نیستم که چگونه همه چیز شروع شده است. یک طرف گفت که طرف دیگر چیزی را از آنها به سرقت برد. به هر حال طرفین شکل گرفتند و ما دلهره داشتیم. مکانیک و مردی که در یک مرغ مرغ زندگی می کردند یک طرف بودند و وصل کننده و بانوی گربه دیگر بودند. بانوی گربه از 20 تا 30 گربه نگه داشت. به نوعی کودک مکانیک در خانه خانمهای گربه آتش شروع به آتش سوزی کرد. آنها به خانه دویدند و به مکانیک و مردی که در یک مرغ مرغ زندگی می کردند گفتند که به خانه خانمهای گربه می رفت و اجازه می داد آن را بسوزاند. خانه فقط یک زیرزمین بود اما هنوز خانه گربه های گربه بود. من و معاون پارک کانتی روی این پرونده کار کردیم.

ما افرادی را پیدا کردیم که می دانستند چه اتفاقی افتاده است و بچه ها به آتش سوزی متهم شدند. چند شب بعد از اینکه بچه ها شارژ شدند، با مکانیک تماس تلفنی گرفتم که می گفت او برای کشتن من به خانه من می رود. تا حدودی به عقب برگشتم و تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که از او بپرسم آیا به راهنمایی نیاز دارد یا خیر. من دیگر از او چیزی نشنیدم. بلافاصله پس از این، مکانیک از مزرعه نقل مکان کرد.

مردی که در یک مرغداری زندگی می کرد در اطراف ماند. این مرد مورد علاقه بسیاری بود، اما نمی توانم به یاد داشته باشم که او شغلی داشته باشد. من فکر می کنم او ممکن است کارهای عجیبی انجام داده باشد. تقریباً در این زمان من و لنس شروع به یافتن کشتار آهوها در طول جاده کردیم. در کشتارها گوشت بسیار کمی گرفته می شد. فکر کنم کل 12 یا 13 تا پیدا کردیم. یک شب آن مرد با دستی به شدت بریده به در خانه من آمد. همانطور که سعی می کردم جلوی خون را بگیرم و او را درست کنم، او به من گفت کلی، من فقط به یک آهو و یک گوزن شلیک کردم. لنس مرا در حال تمیز کردن آهو دید و من دویدم. به او گفتم بازداشت است و با لنس و سرپرست بازی تماس گرفتم. این مرد توسط Fish and Game متهم شد. نکته بعدی که می دانم او در زمینی که مالک آن نیست خانه می سازد. او نه تنها مالک زمینی که 80 فوت بالای آن در زمین بعدی می ساخت، نداشت. وقتی مالکان متوجه شدند او مجبور شد ساختمان را خراب کند.

وصال مدتی در اطراف ماند، اما او نیز پس از اینکه به خاطر تیراندازی در بالای تپه ای که من و معاون کلانتری روی آن ایستاده بودیم، دچار مشکل شد، آنجا را ترک کرد.

بانوی گربه از آنجا دور شد و سپس به مزرعه ای که در آن درگذشت، بازگشت.

زمانی که خانه های شکسته شده پیدا شد، لانگ هول و پسرش مورد توجه من قرار گرفتند. 13 خانه را پیدا کردم که شکسته شده بودند. همه آنها از یک الگو پیروی کردند. سپس یک ATV به سرقت رفت و ما توانستیم آن را به تریلر Long Hauls ردیابی کنیم. پسرش به من گفت که به دنبال اسلحه وارد خانه شده است. در این زمان دو سگ گم شده بودند. پسر به من گفت که به سگ ها شلیک کرده تا بهترین راه را برای خودکشی پیدا کند. دادگاه از او کمک گرفت. لانگ هاول یک آزمایشگاه متا داشت و کلانتر از او کمک گرفت. این یکی از دو آزمایشگاهی بود که من پیدا کردم.

همه چیز در مزرعه شروع به واقعی شدن کرده بود. روزی دوبار گشت می زدم. هر گشتی تمام 19 مایل جاده های مزرعه را پوشش می داد. دنبال افراد ناشناس، آتش سوزی، ماشین های عجیب و غریب و هر چیزی که درست به نظر نمی رسید گشتم. به نظر می رسید همه کلانترهای مختلف از اینکه گشتی فعال داشتیم خوشحال بودند. کلانترها سابقه من را می دانستند و این کمک کرد. دفعه بعد در مورد آتش نشانی و مزرعه صحبت خواهم کرد.

30 آوریل 2012

این مقالات مربوط به روزهای ابتدایی در Trap Bear است و بنابراین من تا روزهای ابتدایی آتش سوزی صحبت خواهم کرد. اولین جلسه ای که به آنجا رفتم لنس ، بالا ، اندی ، جونیور و خودم بود. ما در سالن قدیمی Grange ملاقات کردیم. تنها کامیون آتش نشانی ارتش قدیمی یک تن (فکر می کنم) با 100 گالن بود. مخزن و یک شیلنگ حلقه. اندی رئیس آتش نشانی شد و من آسست بودم. رئیس. ما توافق کردیم که همه مواضع غیر پرداخت می شوند. گروه آتش نشانی توسط آمبولانس پشتیبانی شد. ما چندین سال به این روش ادامه دادیم. ما سرگرم کننده زیادی داشتیم و بهترین کاری را که می توانستیم انجام دادیم. وقتی کار کمی دارید و آموزش های کمی اتفاقات عجیب و غریب رخ می دهد. از ما خواسته شد تا یک ریخته را بسوزانیم. کمی می دانستیم که ریخته شده پر از هورنت است. آتش سوزی شد و هورنتس نیز همینطور بود. آتش نشانان در تلاش بودند تا با جریانی از آب به هورنتس ضربه بزنند. ما در حال خفه شدن بودیم و شبیه به آتش سوزی ژله سنگ بودیم. بار دیگر از ما خواسته شد تا در آتش سوزی در سمت قله پیکس کمک کنیم. من کامیون آتش نشانی کوچک را از طریق Cripple Creek بالا بردم. من فکر کردم که من سر را روشن کرده ام اما هیچ کس واکنش نشان نمی داد. بعد از اینکه به آتش رسیدم متوجه شدم که بخاری را روشن کرده ام. خوب بخاری درست مثل چراغ های سربار به نظر می رسید. به زودی یک شهروند یک کامیون آتش نشانی واقعی خریداری کرد و آن را به ما داد. این کامیون لنس شد و او رئیس آتش نشانی شد و من به زودی پس از آن کار را ترک کردم.

در اوایل ما گروه خاصی از مردم داشتیم که فهمیدند که مزرعه با شهر متفاوت است. آنها از حیات وحش لذت می بردند و نیازی به شلیک همه چیز در چشم نداشتند. بیشتر تابستان ها در حیاط خود پنج یا شش خرس خواهیم داشت. بله ، آنها گاهی اوقات آشفتگی می کردند اما این سرزمین آنها بود. پس از آن نیز تعداد کمتری در اینجا وجود داشت. ما می دانستیم که باید برای رفتن به شهر برنامه ریزی کنیم و آنچه را که در یک سفر به آن نیاز داشتیم انجام دهیم. بیشتر از همه ما به دنبال یکدیگر بودیم. احزاب اوه بله ... ما مهمانی های خوبی داشتیم. با تشکر از کتی و جوک ، بیل و دانا ، نورما یک و دو و سایر موارد دیگر. وقتی کسی بیمار بود ، مردم قدم به کمک کردند. سپس مردم شروع به مرگ یا حرکت کردند. آنها جایگزین افرادی شدند که حیوانات را تغذیه می کردند که گوزن ها را می کشند و خرس را می کشند. افرادی که حیوانات زیادی در "مزرعه" 20 هکتار خود داشتند. افرادی که آن را به یک نقطه قتل هر خرس که می دیدند ، تبدیل کردند. افرادی که خودشان بودند متخصص بودند که تمام مدت زمانی که کلرادو خرس گریزلی ندارد ، خرس های گریزلی را می دیدند. ما هنوز به لطف زیمرمن ها ، شرکنگوست و شفلز مهمانی های خوبی داریم.

خوب ، به یاد داشته باشید همانطور که این را خوانده اید ، من پیرمرد هستم. من به همان اندازه صادقانه بوده ام که می توانم به خاطر بسپارم ، اگر اشتباه کرده ام به من اطلاع دهید. من به عنوان بیشتر پیرمردها ، من تغییر را دوست ندارم. من بیشتر دنیای امروز را نمی فهمم. من بهترین دنیای روز گذشته را دوست دارم وقتی جوان تر بودم ، جوان تر بهتر است. گفت آیا من در مورد خانمی که برهنه در جنگل درست در شرق آپاچی می دوید ، به شما گفتم. نه ، خوب ، متوقف شوید و یک فنجان داشته باشید که همه چیز را در مورد آن به شما می گویم.

2 مه 2012

از دوره زمانی که من در روزهای اخیر در مورد آن صحبت کردم ، سالهای زیادی گذشته است و خوشحالم که گزارش می دهم که به نظر می رسد افراد جدید به این سرزمین اهمیت می دهند و حیوانات را احترام می گذارند. مزرعه اکنون متعلق به آنها است و من هیچ دلیلی نمی بینم که نباید به مکانی برای زندگی تبدیل شود. من می خواهم از سو برای وب سایت تشکر کنم و همه شما را در ماه آگوست می بینم.

12 آگوست 2012 - قتل های داتچر

در جلسه سالانه از من در مورد قتل های داتچر سؤال شد. بازگشت به عقب و نگاه کردن به آنچه در آن سالهای جدید اتفاق افتاده دشوار است. هلندی ها دوستان خوبی از من بودند. کارل یک قهرمان تزئین شده از ویتنام بود ، جودی فقط یک ضربه در شلوار بود و تونی نوه آنها بود. دلم برای همه آنها تنگ شده است.

همه چیز با تماس تلفنی یکی از پسران کارل آغاز شد. او چند روز بدون هیچ شانس سعی در گرفتن پدرش داشت. از من خواسته شد تا خانواده را بررسی کنم. کلانتر همزمان یک افسر را بررسی می کرد. وقتی من به آنجا رسیدم ، مأمور در خانه داتچر بود. وی تأیید کرد که هر دو اتومبیل در گاراژ هستند. ما بدون هیچ نتیجه ای روی درب جلو کوبیدیم. سپس به پشت درب رفتیم و نتایج یکسان بود. وقتی متوجه شدم که چه چیزی به نظر می رسد یک سوراخ گلوله در کنار تریلر است ، روی ایوان پشت ایستاده بودیم. هنگامی که شما به اندازه کافی پلیس بوده اید ، احساس می کنید وقتی همه چیز به پهلو می رود و این احساس تقریباً در همان زمان به هر دوی ما ضربه می زند. ما مجبور شدیم به داخل برویم. S. O. افسر توصیه کرد که آنچه را که ما مشاهده کرده بودیم و قصد ورود به آن را داریم. حتی اگر نور روز بود خانه تاریک بود. ما کارل را روی زمین در کنار او پیدا کردیم و می توانیم بگوییم که او مدتی مرده است. به دلایلی ما به بیرون برگشتیم تا صحبت کنیم. تصمیم گرفتیم خانه را پاک کنیم. S. O. مأمور اتاق ها را در حالی که من او را پوشانده بودم پاک کرد. ما چندین بار جودی را در حمام پیدا کردیم. من می دانستم که تونی باید در آنجا باشد ، بنابراین اولین فکر من این بود که به دلایلی او پدربزرگ و مادربزرگ خود را به قتل رسانده است. در این مرحله ما به بیرون برگشتیم تا منتظر رسیدن صحنه جنایت مردم باشیم. باید اعتراف کنم که آن را برای مدت کوتاهی از دست دادم. دوستانم مرده بودند. من نمی دانم که آیا می توانستم قتل ها را متوقف کنم. من در سالهای جدید توسط خانه آنها رانده شده بودم اما متوقف نشده بودم. من می دانستم که تونی یک دوست دارد که در کنار او بماند ، مرد جوانی نام گریمز است. آنها کجا بودند؟افراد آزمایشگاه جنایت وارد شدند و من برای محافظت از یک انتهای جاده باقی مانده بودم.

چند شب از خانه من به عنوان مرکز فرماندهی استفاده می شد. این پایان درگیری من بود. زمان گذشت و دستگیری ها انجام شد. معلوم شد که یک مرد جوان به نام سیمون سو ، باشگاهی را برای سرقت اسلحه تشکیل داده بود و روزی برای جنگ به آمریکای جنوبی می رود. دو نفر از پسران این باشگاه گریمز بودند و دیگری که نام آنها را نمی توانم به خاطر بسپارم. این دو پسر از این باشگاه پول سرقت کرده بودند ، بنابراین سو به آنها گفت که باید دو نفر را که از سیاه پوستان متنفر بودند ، بکشند. بدن Tonys در صخره های بالای خانه داتچر که پسران قلعه ای داشتند پیدا شده بود. گلو Tonys از گوش به گوش بریده شده بود. گریمز تونی و سپس گریمز را کشته بود و پسر دیگر کارل و جودی را کشت. کارل به گریمز اعتماد کرد ، بنابراین او خانه را آزاد کرد. این دو پسر داخل شدند و کارل را به قتل رساندند. جودی باید عکس ها را شنیده و به سمت سالن فرار کرده است. او سپس به حمام رفت و در را بسته نگه داشت. او چندین بار با شلیک شلیک شده از طریق درب مورد اصابت قرار گرفت. او آسان نبود.

استراتژی برای تحلیل فاندمنتال...
ما را در سایت استراتژی برای تحلیل فاندمنتال دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : سعید شیخ‌زاده بازدید : 31 تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1402 ساعت: 10:45